فقط اگر این باران نیاید ... فقط اگر این همه علامت سوال روی سرم نبود می نوشتم ... تا صبح تا ابد فقط فقط فقط هذیان می نوشتم
اگر خواندن این همه کتابها نبود
اگر اوضاع مملکت این طوری نبود
اگر حوصله داشتم این ساز معصوم را کوک کنم
اگر جرات می کردم لااقل توی آینه نگاه کنم و یاد می گرفتم چه طور حواسم را پرت کنم به ابروهام که باز خیلی نازک شده یا بی اثری این همه کرم ...
و می بینم باز می بینم این چهره ای را که نباید که من نیستم و تو نیستی و نیست اصلا
این حضور هرلحظه تجزیه شونده که آزارم می دهد سخت ...
حتی همین را هم ازم گرفته ای یا نه من تو شدم و همین عاشقی به زبان غزل به ضرب موسیقی همین آواز خواندن زیر باران را هم از خودم گرفتم ...
لعنت به من ... به هرچه منم یا هرچه تو بودی
لعنت به من و دفترچه ی خاطرات کهنه ات که آینه ام را گرفته
حالا می دانم که نمی توانم که جا نمی شوم که بزرگترم از همه چی که این پیله ها نمی تندم
که اگر می توانستم یک آوازه خوان عاشق پیشه باشم که اگر حتی حتی حتی می توانستم یک ادبیاتی سانتی مانتال باشم که اگر می توانستم بوی نسخه خطی بگیرم که اگر فقط فقط فقط می توانستم این باران را تحمل کنم
نگاهت ... سایه ات ... حضور ممتد بی سرانجامت را هم برداری حالا مطمئنم حتی یک سطر یک تکه یک نت
کم نمی شود از این شترگاو پلنگی که منم ...
پ.ن: ممتد است و بی اندازه خونابه های این زخم ترک خورده که بد دهانی باز کرده ...