تبليغاتX
همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد


درمن بجوش تا تب پرهيز بگذرد
تا ابرهاي تيره ي پاييز بگذرد
شايد دوباره ازوزش چشم هاي تو
سطري از اين کوير غزل خيز بگذرد
با اشک پاک مي کنم اين تيغ سرخ را
تا اين خيال وسوسه انگيز بگذرد
تا باز زير رعشه ي تکرار ، زندگي
از سبزي هجوم تو لبريز بگذرد
بي تو اگر چه خسته و غمگين و بي فروغ
اي کاش راست باشد و اين نيز بگذرد

 

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1389ساعت   توسط آزاده   | 

مدتهاست نوشتني را که شعر نباشد و هذيان نباشد و خداي نخواسته حرف حساب باشد از دستور کارم کنار گداشته ام
از همان روزي شايد که حالم از تمام اين قلمبه گويي ها و ژست ها به هم خورد
از وقتي نتوانستم فرار کنم ديگر ... از وقتي دست روي هر چيز گذاشتم ديدم چه از آن خراب تر هايي که نگفته مانده
اينها را گفتم که با اين که مي دانم نمي شود بگويم قصد اين ادا ها را ندارم فقط بايد اداي ديني کرده باشم به خاطراتي که برايشان دويده ام ، جنگيده ام و ... گريسته ام

1) همان موقع ها شروع شده بود انگار ... وقتي کم کم جشنواره هنر شيراز به جرم طاغوتي بودن شد جشنواره ي سرودهاي محلي ، وقتي ديگر کسي نيامد سرود محلي بخواند
وقتي همه يادمان رفت اصلا که چرا جشنواره هنر ؟  وقتي ثبت آهنگ هاي محلي هم مثل خيلي چيزهاي ديگر منتفي شد ... و من به جاي اين که اينها را بفهمم - با آن نفهمي ذاتي که در امور لطيفه داشته ام هميشه - توي راهروهاي هتل دنبال دهاتي هايي مي گشتم که سرودهاشان را برايم معني کنند ، همان ها که هي سعي مي کردند لهجه شان را پنهان کنند  و ثابت کنند که ديگر اين جوري حرف نمي زنند که اينها مال مادربزرگ هاشان بوده
و من فقط و فقط دلم مي خواست يادم بدهند لالايي هاشان را درست بخوانم
و شعرهاشان را بفهمم ...
2) اختتاميه بود يا راديو يا ... يا ... يا ... شايد هميشه بوده
اما فقط اين اواخر بود که دزديده شدن تم هاي بي صاحب محلي تنم را لرزاند
وقتي " درنه جان " شد " علي مولا " و هي شعر پشت شعر گفتند روي اين تم هاي از آسمان رسيده
بي مزد و منت و خرج اضافي ...
بايد احساس حماقت مي کردم ، وقتي هر استاني رفت روي سن و چه قدر " اي ايران ، اي مرز پرگهر " شنيده باشيم خوب است؟  و من چه قدر غصه خورده بودم که " فولکلور تهراني " نداريم و اين شهر بي ريشه اصلا آهنگ ندارد و دل خوش کرده بودم به يک " شکارآهو" که محلي نيست اصلا
و من چه قدر دلم مي خواست " واسونک" را خود شيرازي ها بخوانند
  ... و " کوچه لر" را خود ترک ها
و من چه قدر دربدر آدم هاي دهاتي بودم که آن شعر هاي گوش نواز را بفهمند و بهم بفهمانند؛ حالا ديگر شده هرروز .. و اين تم هاي مفت بي صاحب مانده ؛ اين سرودهاي دهاتي هرروز از يک گوشه ي دنيا سر در مي آورد با شعرهايي که ديگر دهاتي نيست ...
3) دلم براي موسيقي فولکلور نمي سوزد ... حتي براي جشنواره هنر
براي مرزي که گهرهاش را کنديم و مانده عاطل مثل قلاده اي بر گردن نقشه
هم ... دلم فقط براي آن دهاتي ها مي سوزد که اين شعرها هرچقدر بي ارزش و کم معني تمام سهم شان بود و ما ازشان گرفتيم
چون به هر حال تم خوب خرج دارد و شعر بد ندارد؛چون فقط من دلم مي سوزد که با اين شعرهاي دهاتي گريسته ام ...
4) به من مربوط نيست چندتا شعر روي سمفوني نهم يا سونات مهتاب يا ... يا ... گذاشته اند
اصلا خوب نشسته اين شعر هاي وطن سرود بر آثار محلي شوروي
و ارکستر سمفونيک روسيه و ... اين قدر گردن کلفت هستند که گم نشوند
من فقط دلم براي " درنه جان " مي سوزد براي صداي کم رنگ چوپانان بختياري که دارد فراموش مي شود
براي اشک هاي زن هاي دهاتي پاي گهواره ها که چه شعر هاي مزخرف عاشقانه اي به جاشان نشسته
... شعر هاي فولکلور خيلي بي معني اند
و بي ارزش قهرا ... اما ناب اند خودشان اند و زندگي اند خود زندگي با غم ها و شادي هاي ساده و دهاتي
و اين را تنظيم هاي کامپيوتري نمي فهمند
حتي نمي فهمم گيلکي ست يا مازني ... و اين ها را از سرگروه هايي شنيدم که خودشا ن هم درست نمي فهميدند
من فقط به " درنه جان " تعهد دارم به خاطر دربدري هام و سماجت بي دليلم
به خاطر سادگي دهاتي که بارها به گريه ام انداخته و هزار بار توي ذهنم برايش قصه ساخته ام
درنه جان را مي نويسم به خاطر صداي زني شاليکار شايد که دارد در هجوم صداها گم مي شود
...
درنه جان
دختر جان ( درنه يعني دختر من)
عزيز جون دست من بر دامنته
عزيز جون دست من بر گردنته
چرا خون مر ( مرا) کردي تي شيشه
به درگاه خدا نالم هميشه

دگر نشوم من بهار حموم
دگر نگوم م "شيخ جلال" سلوم
الهي شيخ جلال ته نوم بوه گوم
ها کردمه امضا بيمه پشيمون
(ديگر بهار به حمام نمي روم ، ديگر به شيخ جلال سلام نمي کنم
شيخ جلال ! الهي نامت گم شود ، چرا امضا کردم ،پشيمان هستم)
درنه جان ، درنه جان ؛ درنه
درنه جان ، درنه جان ، درنه
درنه جان ، درنه جان ، درنه
درنه جان ، تي جان قربان ، درنه
..............
 پ . ن : اين ها را من شنيده ام و نمي دان م درست است يا نه ؟بقيه اش را مي شود فهميد
و قصه اش را هم نمي دانيم ... اين که شيخ جلال کي بوده اصلا و چه کرده؟
و من هنوز هم دلم براي مادر دختر گم کرده ي دهاتي مي سوزد
و براي فريادش که دارد گم مي شود

+ نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1389ساعت   توسط آزاده   | 


من حرف دنيا را نمي فهمم، دنيا اگر فهميدني باشد
دنياي ما چيزي اگر جز اين ديوار سرد آهني باشد
تاريک تر مي خواهمت از اين ، تا جا شوي در بغض چشمانم
بايد شبيه بي قراري هات تاريکي ات هم ديدني باشد
تو مي شناسي بغض هايم را " و عشق را که خواهر مرگ است"
من عاشق مرگم ولي ترديد ، ترديد بايد ناتني باشد
اي شعر! اي کابوس بي مرگي ! بغض آشناي غربت گنگم
شايد فقط دنيا کنار تو قدري تحمل کردني باشد

 

پ.ن :

۱-   هر قدر دست بسته ی تقویم

      نوروز بی بهار بیارد

      انگار هفت سین دل ما

      سینی به جز سکوت ندارد ...

۲- هنوز مانده تا از این خاکسترها آبی گرم شود ... حالا دور تر می شوم حتی از خودم ... حتی از شعر  و از کتمان نبودنی فرار می کنم

و می گردم بیهوده تر از همیشه ... لای سطر هایی که نیستی و .................................. نمی آیی .

 

+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1389ساعت   توسط آزاده   | 

زمين را پوستي ست و اين پوست را امراضي ست و يکي از اين امراض بشر نام دارد
نيچه

 

شعر از زباله هاي تنم زبانه که مي کشد
وقت هاي زيادي ست که سررفته ام از اين تنهايي مهمل
با صداي پاي اسب ها و الصلاي مولوي
که از کتابخانه مي آيد
ادامه مي دهم
و اين تبلور سرخ
هنوز فنجان خدا را پر نکرده است
....

شب مثل يکي از همين واژه هاست
تبي که در سرانگشتانم جا خوش کرده
اگر نباشد اين امتداد حضورت
اگر باز کنم اين بو گرفته بوم پلک هام را
مي پري
از گنجشکي که در سطرهاي من است
و شب دوباره به کتاب لغت برمي گردد
...
ترسانيده ايم
با اين شکوه زخمي که نفس مي زند پشت واژه هات
که هنوز تنم مي سوزد
از آتشي که تقدير مابود
که اين خواب نيم جويده تا صبح نمي ماند
فردا
تو به کتابخانه مي روي
آتش به جهنم
و من
در را پشت سرم مي بندم!

+ نوشته شده در  سیزدهم اسفند 1388ساعت   توسط آزاده   | 

فقط اگر این باران نیاید ... فقط اگر این همه علامت سوال روی سرم نبود می نوشتم ... تا صبح تا ابد فقط فقط فقط هذیان می نوشتم

اگر خواندن این همه کتابها نبود

اگر اوضاع مملکت این طوری نبود

اگر حوصله داشتم این ساز معصوم را کوک کنم

اگر جرات می کردم لااقل توی آینه نگاه کنم و یاد می گرفتم چه طور حواسم را پرت کنم به ابروهام که باز خیلی نازک شده یا بی اثری این همه کرم ...

و می بینم باز می بینم این چهره ای را که نباید که من نیستم و تو نیستی و نیست اصلا

این حضور هرلحظه تجزیه شونده که آزارم می دهد سخت ...

حتی همین را هم ازم گرفته ای یا نه من تو شدم و همین عاشقی به زبان غزل به ضرب موسیقی همین آواز خواندن زیر باران را هم از خودم گرفتم ...

لعنت به من ... به هرچه منم یا هرچه تو بودی

لعنت به من و دفترچه ی خاطرات کهنه ات که آینه ام را گرفته

حالا می دانم که نمی توانم که جا نمی شوم که بزرگترم از همه چی که این پیله ها نمی تندم

که اگر می توانستم یک آوازه خوان عاشق پیشه باشم که اگر حتی حتی حتی می توانستم یک ادبیاتی سانتی مانتال باشم که اگر می توانستم بوی نسخه خطی بگیرم که اگر فقط فقط فقط می توانستم این باران را تحمل کنم

نگاهت ... سایه ات ... حضور ممتد بی سرانجامت را هم برداری حالا مطمئنم حتی یک سطر یک تکه یک نت

کم نمی شود از این شترگاو پلنگی که منم ...

پ.ن: ممتد است و بی اندازه خونابه های این زخم ترک خورده که بد دهانی باز کرده ...

+ نوشته شده در  سی ام بهمن 1388ساعت   توسط آزاده   |